براي تو كه اهل قلم هستي ...
فكري توي سرت نشسته و تو مثل هميشه تا جوابي برايش پيدا نكني همچنان حالت گرفته خواهد ماند. نمي داني چه بكني؟ اما احساس مسئوليت مثل پتك بر سرت مي كوبد كه اگر تو كاري نكني پس چه توقع نا بجايي است كه چشم به ديگران بدوزي. بايد از يك جا شروع كرد. حرف براي گفتن زياد است. براي شناخته شدن و براي شناختن بايد فراتر از پيله خويشتن بود. با خودت مي گويي كه اكنون كاري نكني پس كي بر آن مي شوي كه تكاني به خودت بدهي. فرصت خوبي است. همه هستند. همه آناني را كه هميشه دوست داشتي ببيني. كساني كه اهل قلم اند، با احساس اند، همه چيز را مي بينند، مي فهمند. گاه به زبان لطيف شعر و گاه به نيش ط
نز يا با ... همه چيز را در اين دنياي مجازي ميبينند. يا حداقل آنچه را كه بايد، مي نويسند. تو هم حرفي براي گفتن داري. تو نماينده دوستانت هستي. بايد با صلابت بگويي كه ايران كشور من است. ما هم حرفهايي داريم كه شايد براي شما هم ولايتيها و همه كساني كه مي نويسند و دوستدار قلم اند جالب باشد. هدفمان عرض اندام نيست. تنها دوست داريم دوستان جديدي پيدا كنيم و روحمان را با افكار ناب ديگران صيقل دهيم و اگر ما هم توانستيم براي ديگران تأثيرگذار باشيم. دوستاني كه شايد از لحاظ سني به مراتب كوچكتر باشند اما دردمان مشترك است. شوقمان مشترك است. همه عاشق نوشتن و آموختن هستيم. آه چقدر افكارت در سرت وزوز مي كند. به هم ولايتيهايت مي نگري. در چهره هر كدام دريايي سخن براي گفتن و نوشتن است. و تو كه هدفت بازگو كردن قطرهاي از درياست، سخت در انديشهاي. وبلاگها زبان گوياي همه آناني است كه حرفها براي گفتن دارند و تنها به دست چين كردن يكي از هزار بسنده ميكنند. چقدر سخت است كه از سكوت نگاهها هزاران حرف را شنيد. و تو مسؤولي، وظيفهات اين است كه كشورت را، هر آنچه كه هست و نيست را بازگو كني براي كساني كه شايد ديگر فرصت با آنها بودن را نيابي. براي كساني كه اهل قلم اند. در فضايي كه جشن با هم بودن است. افكار مغشوشات را در قلمت ميريزي و پاي قلمت كج بر صفحه كاهي ات مي رقصد و پيش مي رود. چقدر حرف براي گفتن داري. دلت شور مي زند. پس نفس عميقي ميكشي و با خط درشت مي نويسي ((براي تو كه اهل قلم هستي )).
بادبادكهاي من
فرقي نمي كند كه از كجا حساب كني. يكي از بهار، يكي ا زتابستان و يكي از زمستان. اين تابستان هم می گذرد و اگر بخواهي تقويمت را بر اين اساس تنظيم كني مي گويي يكسال گذشت. يكسال از گذشته. از شروع فعاليتها، نو انديشيدنها. يكسال از آغازها. آغاز براي هر كسي متفاوت است. براي يكي سرازيري است و براي يكي سربالايي. يكي هم هميشه در جاده هموار قدم برمي دارد. چه مي گويم؟ مقصودم گفتن چيزهاي ديگري بود. هميشه همينطور بوده است. تا مي آيي سخن را به جايي برساني، سرنخش از دستت رها مي شود و مثل بادبادك، توي آسمان تا هر جا كه دلش خواست پرواز مي كند. راستي بچگي من با بادبادكها گذشت. شما هم بادبادك داشتيد؟ بادبادكهايتان چه رنگي بود؟ بادبادكهاي من همه اش خاكستري بود. به خاطر كاغذش كه از روزنامه درست شده بود. گاهي هم از كاغذهاي چركنويس دفتر مشقهايم. شكل خاصي هم نداشت. يك لوزي كه دو لوخ ضربدري پشتش چسبانده بوديم و حلقه هاي كاغذي در هم بافته شده اي كه به گوشه هايش آويزان مي كرديم. بادبادكهايمان با كاغذهاي رنگي سرخ و سفيد و زرد و آبي درست نشده بود. شكل يك دلقك كه نيشش تا بنا گوش باز باشد رويش نبود و حلقه هايش از شرشره و كاغذهاي طلايي درست نشده بود، مثل بادبادكهاي رنگارنگ بچه هاي امروزي كه توي جشنوارها هوا مي دهند. ولي پرواز مي كرد. علي يادمان داده بود كه چطور پروازيشان كنيم. چند سال ازمان بزرگتر بود و گاهي ما را با خودش به كوه مي برد و هر چند وقتي هم مي رفت و غيبش مي زد. بادبادكمان آنقدر زور مي زد و بالا مي رفت تا بالاخره رها مي شد و مي رفت پشت كوهها پنهان مي شد و شب وقتي كه بز زنگوله پا روي پشت بام مي رفت و مي گفت منم بز زنگوله پا، ورميجيم دوپا دوپا، كي خورده شنگولمو، كي برده منگولمو، كي مي ياد به جنگ مو... و خاك توي كاسه آش گرگه مي ريخت، در مي آمد و براي خودش هر جا كه مي خواست مي رفت. ما هم عادت كرده بوديم. هر چند روزي يك بادبادك جديد مي ساختيم. توي حياط را پر از كاغذ بريده و سرشم مي كرديم و يك بادبادك ديگر به دنيا مي آمد. بعد مي برديمش پاي كوه و قرقره اش را باز مي كرديم. كاش يك نخ محكم داشتيم مثل نخهاي ماهي و طاووس حالا. و آن بادبادك بي چشم و بي دهن همينطور بالا مي رفت. ما شبها خواب بادبادكهامان را مي ديديم. فكر مي كرديم كه كجا روي زمين نشسته است. روي پشت بام چه كسي افتاده است و چه بلايي سرش مي آيد. آنقدرقضيه برايمان جدي بود كه گاهي بادبادكهاي رنگارنگ شكسته و پاره اي كه از آسمان مي افتاد توي حياطمان را با احترام خاصي مي گرفتيم و كلي باهاش درددل مي كرديم كه از كجا آمده و چه مي كرده. مثل مراسم تشييع جنازه يك سرهنگ عاليرتبه. تابستانها كارمان همين بود. گاهي هم هفت سنگ و الك دو لك. هميشه وقتي سرم را بالا مي گرفتم و به پرواز بادبادكم توي آسمان كه تبديل به جسم كوچك سياهي شده بود نگاه مي كردم و مي دانستم كه با يك باد كوچك نخ بادبادك با فشاري از قرقره توي دستم كنده مي شود، دلم مي خواست كه يكبار ديگر بادبادكم را ببينم. دوست داشتم بادبادكهاي ديروز و پريروز و پس پريروز را دوباره ببينمشان. ولي بادبادكها هيچ كدامشان نيامدند. دليلي نداشتند كه برگردند. و من هميشه ماتمزده، از بازي بادبادك كه به خانه مي آمدم مادرم مي گفت:" مادر جان اينا مي رن پيش خدا، پيش شهيدا". آن موقع سالهاي جنگ بود. من نمي دانستم خدا يعني چه. اما مادرم مي گفت خدا خيلي بزرگ است. هميشه بزرگترين چيزي كه توي ذهنم مي آمد را خدا مي دانستم. يك چيز نامرئي را توي فكرم هي بلند مي كردم. بلند بلند. فكر مي كردم كه خدا بايد خيلي قدش بلند باشد. اما هر چه بود فقط بلد بود بادبادكهاي ما را ازمان بگيرد. بادبادكهايي كه آنهمه با ذوق و شوق بچگانه ساخته بوديم. گاهي با خودم مي گفتم چرا خدا مثلا چوب الك دولكمان را نمي گيرد يا چرا توپ هفت سنگمان را پاره نمي كند. فقط چسبيده است به اين بادبادكهاي كج و كوله و بي قواره كه تنه اش از دفتر مشقهاي پر شده درست شده بود.
يكروز مادرم ما را برد خانه علي شان كه باز يك مدتي پيدايش نبود. خانه شان خيلي شلوغ پلوغ بود. همه با لباسهاي سياه. مادرش توي اتاق نشسته بود و مي خنديد. مثل هميشه نبود. هر كس كه تازه مي آمد، مي رفت مي نشست پهلويش و با كركر خنده اش برايش از علي تعريف مي كرد. مي گفت علي را خدا و پيغمبر دو روز پيش آورده و تحويلش داده اند. وقتي پلاستيك را از روي سرش كنار زده بوي گلاب مي آمده. علي داشته مي خنديده. چشمهاش را باز كرده و گفته مادر از من " راضي باش". بعد دوباره چشمهايش را بسته و همانطور كه مي خنديده خوابيده.
علي ما را با خودش به كوه نزديك خانه امان مي برد تا بادبادكهايمان را هوا كنيم. اولش خودش دستهايمان را مي گرفت و مواظب نخ بادبادك بود و بعد يواش يواش نخ را توي دست خودمان مي داد. مي گفت وقتي بادبادكها را مي خواهي بكشي پايين كنده مي شوند. مي گفت وقتي بادبادك را هوا كردي نبايد بياريش پايين. پرواز كه كرد بايد بذاري همانطوري توي آسمان بالا برود. نخت هم بايد بلند باشد. مي گفت وقتي آمدي بادبادك هوا كردن نبايد زود خسته بشي و گرنه زود بخواي بري و نخت را تو اوج وزش باد جمع كني معلوم است كه پاره مي شود. و خيره مي شد به بادبادك توي آسمان. جوري نگاه مي كرد كه انگار آن بالا خبري هست.
ما بزرگ شديم. ديگر بادبادك بازي نمي كرديم. خانه مان را از پاي كوه برديم توي يك كوچه تنگ و باريك. توي خانه امان يكسره صداي ميكرو و سگاي برادر كوچكم مي آمد و علي پيدايش نشد. حالا كه حساب مي كنم مي بينم هر تابستان كه مي شود وقتي روي پشت بام مي روم كه درسهاي افتاده دانشگاهم را بخوانم، به چرخش كفترهاي پسر همسايه توي آسمان كه نگاه مي كنم، هنوز هم دلم مي خواهد يكروز يك بادبادك از توي آسمان بيفتد روي پشت بام ما. مثل بچگي از شادي جيغ بكشم و بدوم طرفش و بگويم:" اِ... بچه ها يه بادبادك اومد..." علي هم دليلي نداشت كه برگردد. حتي وقتي كه مادرش هر جمعه با يك شيشه گلاب سوار اتوبوسهاي مجاني بهشت رضا مي شود و به مزار شهدا مي رود.
شغل شريف خبرنگاري2
حالا بعد از چند روز ننوشتن، حقيقتن نوشتن خيلي سخت شده. راستش هميشه از نوشتن درباره شغل شريف خبرنگاري ميترسيدم چرا كه تعداد زيادي از دوستان گل و خوبم خبرنگار هستند و از اين راه دارند ارتزاق مينمايند. البته من هيچ وقت خودم را خبرنگار نميدانستم و هيچ وقت هم به جامعه خبري اين جنايت را روا نميدارم كه اسم خودم را بگذارم خبرنگار. اما خبرنگارها رو دوست دارم بدون شك!!
پست قبلي رو به خاطر برخورد يك نفر ب
ا يكي از خبرنگارهايي كه دوست من است نوشتم. آنقدر ناراحت شده بودم كه در نوشته اوليهام هرچه بد و بيراه بلد بودم به قلم آوردهبودم كه البته شما حتمن تا به حال فهميدهايد كه من بد وبيراههاي زيادي بلدم و كلن آدم بد وبيراه داني محسوب ميشوم. به هر حال چند روزي را اينجوري سپري كردم تا همه بد و بيراههاي ذهنم خوابيد و من الآن ميتوانم منطقي و حسابي در مورد جريان اتفاق افتاده حرف بزنم كه البته حالا بعد از چند روز كلن ماجرا ماست مالي شده و ديگر ارزشش را ندارد كه من وقت خودم را و وقت شما را در اين دنياي گران(ساعتي 400 تومان) بگيرم.
از دوست عزيزم به خاطر صبري كه از خود بروز داد تشكر ميكنم و از او ميخواهم كه همه چي را فراموش كند و به شغل شريفش بيشتر فكر كند. به هر حال يكي از دلايلي كه هيچ وقت نخواستم كه اين شغل شريف را داشته باشم همين برخوردهاي بعضي آدمهاست كه شرافت اين شغل را درك نميكنند.
به همه خبرنگارها قبل از آمدن روز خبرنگار، زندگي با بركتشان را بهشان تبريك ميگويم و ازشان خواهش ميكنم تا آخر عمر خبرنگار باقي بمانند و هيچ وقت دلال نشوند و هيچ وقت راپورتچي نشوند و هيچوقت خودشان و رسانهشان را به 700 يا 800 هزار تومان نفروشند و خيلي توصيههاي ديگر كه خيلي هم بيفايده است. به هر حال در اين دنياي جنگل گونه، براي بقا بايد جنگيد و البته نميتوان به كساني كه در اين حرفه حالا براي خودشان پلنگ شدهاند خرده گرفت. تنها به دوست عزيز و نازنينم توصيه ميكنم براي بقا فكر ديگري براي خود بكند.
البته من كار خوبي ميكردهام كه تا به حال درباره شغل شريف خبرنگاري چيزي ننوشتهام. البته اين خيلي خوب بوده!
از فردا هر روز با يك يادداشت خوب در خدمت بزرگواران هستم!
شغل شريف خبرنگاري!!
اول از همه بگم كه از اين علامتهاي تعجب كه كنار هم ميذارم خيلي خوشم مياد. بهم گير نديد كه چرا دوتا علامت كنار هم ميذاري. ميدونم كه دو علامت كنار هم تعجب بيشتري رو نشون نميده و ميدونم كه اين علامت اصلا معنيه تعجب هم نميده. اسمش از قضاي روزگار علامت تعجبه. بيچاره هيچ تقصيري نداره.

خبرنگار،.......يه كم فكر كن!
يه كم بيشتر فكر كن!
بيشتر از اينها بايد فكركني!!
خيلي بيشتر!
تا فردا بهت مهلت ميدم كه درباره اين شغل شريف فكر كني. حرفهاي زيادي در اينباره ميخوام بهت بزنم، پس خوب فكركن، باشه؟!!!
