تبليغاتX
ورود آزاد

شاید مهمترین دغدغه این روزهای زندگی من تعریف‌های مختلف از رسانه است. همیشه همین طور بوده. زندگی من دستخوش آدمها و کتابهایی بوده است که به سراغم می‌آمده. یادم می آید کلا دوران دبستان را به بازی فوتبال گذراندم چون علی شاداب‌زاده - پسر همسایه - فوتبالیست خوبی بود و من دوست داشتم باهاش دوست باشم. از این آدم‌ها توی زندگی من کم نیامده‌اند و کم نرفته‌اند. خیلی‌ها بودند که من را با خودشان تا جاهایی کشاندند. مثلا همین صادق هدایت یا جلال آل احمد یا حتی مریم جعفری. باورتان می‌شود من یکی از رمانهای این خانم را چند بار خوانده‌ام. و چند بار گریه کرده‌ام. خودم باورم نمی‌شود. اما این اتفاق افتاد. دقیقا در روزهای بارانی اردیبهشت 78.

اما رسانه و دکتر معمتد نژاد این روزها در سرم غوغای تازه به پا کرده‌اند. وقتی دیروز حال و روز ایشان را با یک واسطه از دکتر شکرخواه شنیدم حالم بدجوری گرفته شد. دقیقا مثل وقتی که جزئیات خودکشی صاق هدایت را می‌خواندم!

شاید بی‌ربط به این روزهایم نباشد حال و روز رسانه‌های جمعی در ایران. نمی‌دانم چرا ما با یک همچین دین متکاملی باید اینقدر در این حوزه‌ها ضعف داشته باشیم. چرا باید تلفن‌هایمان مطمئن نباشد و یا نتوانیم به نزدیکترین دوستمان که سنگ بنای گروه‌های ارتباطی چند مرحله‌ای هستند اعتماد کنیم. چرا رهبران گروه‌ها به لانه‌هایشان خزیده‌اند و دیگر برداشت خودشان را از رسانه‌ها بین هواداران انعکاس نمی‌دهند. چرا وقتی دانشمندان ارتباطات می‌گویند نظریه گلوله منسوخ است دقیقا این نظریه در ایران مصداق پیدا می‌کند؟

علی هروقت می‌خواست حال مرا بگیرد مرا به تیم حریف می‌فرستاد و مهدی را هم از تیم من می‌گرفت. من بودم و یک تیم نحیف که توان مقاومت دربرابر دریبل‌های خیره‌کننده علی را نداشت. الآن شاید رسانه‌ها به تیم حریف سپرده‌شده‌اند و همه مهدی‌ها را ازشان گرفته‌ایم. آنها نمی‌توانند رقابت کنند و حتما خواهند باخت!!

کتاب ارتباط شناسی دکتر محسنیان را حتما بخوانید!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 10:8 توسط حميدرضا جعفري |

چون سیستم بلاگفای من قاط زده و نمیتونم جواب سیمین خانم رو توی بخش نظرات بدم و به دلیل احترامی که برای ایشون قائلم جوابشون رو اینجا تایپ میکنم!

عشق رو زمان تأیید نمیکنه. چیزی نیست که دوامش به یک روز و ده روز باشه. بعضی چیزها وقتی متولد میشن دیگه زوال ناپذیرند. هرچند ما اونها رو کوتاه حس کنیم یا فکر کنیم از بین رفتند. انسانها با بودن در کنار هم یا با اظهار عشق به هم فقط عاشق بودن را تمرین میکنند. یعنی ممکن است تو به یک نفر روزی هزار بار بگویی دوستت دارم و عاشقت هستم ولی واقعا این ابراز عشق به او نباشد به آن کس یا چیزی باشد که توی ذهنت از ان شخص ساخته ای. مثل زن و شوهری که تمام شب را به عشق بازی سپری میکنند و فردا صبح بعد از دوش گرفتن با هم به هم میزنند و کارشان به طلاق میکشد!

عشق یه لحظه کوچیک بین تو کسیه که دوسش داری. پیشنهاد من مرگ در همون لحظه است. و به این صورت فقط میتونی اون احساس رو به شکل فنا ناپذیری همراه خودت داشته باشی. به هر حال مردن تنها راه حفظ یه عشق جاویدانه.

من ندیدم داستانی که حکایتی از یک عشق جاوید و مادام العمر باشه. ما انسانها اینجوری خلق شدیم بخواهیم یا نخواهیم نمیتونیم عوضش کنیم. من به همه کسانی که می خواهند در نتیجه عشق ازدواج کنند این توصیه رو میکنم که شما احتمالا شکست خورده ترین ها هستید در ازدواج؛ چون به خاطر عشق از خیلی چیزها صرف نظر میکنید و بعد دقیقا همانها به شما غلبه پیدا خواهند کرد.

عشق اون داستانی نیست که پیرمرد ها و پیرزنها توی یک کلبه چوبی برای هم تعریف میکنند. عشق داستان پیرزنهای دلسوخته ای است، که همیشه تصویر یک جوان رشید قامت توی ذهنشان است. یا به ماجرای اندام فریبای یک زن در تخیلات یک پیرمرد 80 ساله عشق میگویند.

تعریف من یک حس زیبای جاودانه در یک لحظه محکوم به مرگ است. و حفظ آنب برای همیشه. ماجراهایی که برای یک زن و شوهر اتفاق میافتد قطعا و حقیقتا پتانسیل تبدیل شدن به ماجراهای عشق را ندارد!

من میگویم عشق یک آن و یک آن و بیشتر از یک آن نیست. همان نگاه جسورانه و تند و چابک دخترکی که روی صندلی آخر بخش خواهران نشسته میتواند بزرگترین ماجرای عشقی قرن باشد. 

البته این حس میتونه برای زن آدم یا برای شوهر آدم هم وجود داشته باشه. من نمیگم که نمیشه با عشق زندگی کرد. من میگم اون یه ثانیه اول که عشق متولد میشه رو نمیشه انتظار داشت که همیشه مثل همون یه لحظه باشه. شاید هم در طول زندگی زناشویی 40 ساله هزار بار اون لحظه تکرار بشه اما این چیزی نیست که هر لحظه و مداوم و پیوسته باشه.

به هر حال داشتن و تجربه کردن این حس و تکرارش برای زنده موندن حیاتیه. حالا چه به ازدواج منجر بشه چه به خیانت!

و حرفهای زیادی در این زمینه دارم که شاید سر فرصت زدم!! چیزی که الان میخوام بگم اینه که تعریف ما از عشق یه تعریف مضحکه! ما منظورم ما ایرانی هاست!

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 14:17 توسط حميدرضا جعفري |

خاطرات دبیرستان

یکی از کامنتهای پست قبلی من را یاد دوران دبیرستانم انداخت. نه به خاطر پستی که توی وبلاگ دوست خوبم بود. برای خاطرات زیبایی که من از آن دوران دارم. خواستم بی‌خیالش شوم و از کنارش مثل همه احساسهایی که در طول روز با سکوت از کنارشان می‌گذرم بگذرم. اما چیزهایی هست که مثل خوره به جان آدم می‌افتد و چیزهای بکری هم هست از قضا. مثل شیطنتهای دوران جوانی در دل جنگلهای سر به سر گذاشته علی‌آباد کتول. دوران دبیرستان من در سه شهر کاملا متفاوت سپری شد.

سال اول نیشابور، سال دوم مشهد و سال سوم علی‌آباد کتول(استان گلستان).

هر سه سال برایم سرشار از شگفتی بود. وقتی ترسهای بلوغ همه استخوانهایم را در هم می‌کشید، من به تجزیه و تحلیل ماجرای عشق و نحوه برخورد بشر با آن مشغول بودم. وقتی همه برای آزادی‌های دوم خرداد خودشان را جر می‌دادند من داشتم لایه لایه از وجودم را جرواجر می‌کردم تا بفهمم عشق در کجای سینه‌ام خانه کرده.

روزهایی که با تنبلی‌های درسی‌ام همراه بود. با عشق‌های یک روزه. با کولی فالگیر دروغگو. با همه احساسهای عاشقانه سطحی. و با داستان بلند شقایق. (آره رمان سطحی و نچسب شقایق را همان روزها در آبشار کبودوال نوشتم!)

چیزهایی که بالاخره خاتمه می‌یافت! و من می‌دانستم. و من همه اینها را می‌دانستم و تلاش می‌کردم که یک لحظه‌اش را هم از دست ندهم و ندادم. معدلم به شدت سقوط کرد. لاغر شدم و پای چشمهایم گود افتاد. بینی‌ام قد کشید و شدم دیلاقی که حالا هستم!

همه اینها در همان روزهای دبیرستان اتفاق افتاد.
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 12:25 توسط حميدرضا جعفري |

دیشب حس دلواپسی شدیدی آمده بود سر دلم و بدجوری داشت اذیتم می‌کرد. اصلا حوصله هیچ چیز و هیچ کس را نداشتم. داشتم حس می‌کردم که دارم چیزی را از دست می دهم. چیزی که خیلی برایم عزیزه! اما واقعا چی بود؟ به مادرم زنگ زدم، حالش خوب بود. پدرم هم همینطور. برادر و خواهرم هم خوب بودند. پس چه چیزی بود که اینطور به دلم زده بود. دیشب حس کردم که اگر همین الآن جناب عزرائیل تشریف بیارند ترسی از روبرو شدن با ایشان ندارم. آرزویی توی دلم هم نبود. آماده مردن بودم. و از ته دل آرزو کردم خدایا اگر قرار است بلایی به سر دوستان و آشنایان من نازل شود آن بلا را سر من نازل کن!

و بعد با آرامش تمام خوابیدم!

هنوز هیچ بلایی سرم نیامده ولی از آن دلشوره عجیب هم خبری نیست. تا خدا چه بخواهد!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 6:46 توسط حميدرضا جعفري |

امروز قلبم عميقا ياد روزهاي كودكي را برايم زنده كرد. قلب هم عضو عجيبي است. من هيچ وقت نتوانسته ام داشتن قلب را براي خودم هضم كنم. در واقع همين الآن اگر يكي ازم بپرسد كه آيا قلب داري؟ بدون هيچ ترديدي جواب خواهم داد: خير!

اما من هميشه به تصديق كساني كه با من زندگي كرده اند آدم احساساتي بوده ام. ولي نميدانم قلب كجاي كارم است.

امروز وقتي داشتم دوش ميگرفتم ياد زماني افتادم كه با صداي نقشه خواني مادرم از خواب بيدار ميشدم. صداي مادرم در صداي زير هايده محو شده بود و داشت براي خاله ام نقشه ميخواند. صبح ها خاله ام به جاي من تا قبل از اذان صبح پشت دار مي نشست. مادرم استاد نقشه خواني بود و من عاشق لالايي هايي كه از اين طريق مي ساخت. زير دوش دلم براي لالايي هايي كه پر از نقش و رنگ بود تنگ شده بود.

من روزگار شيرين ولي سختي داشتم كه همه اش در دانه هاي گرم و داغ آبي كه از بين موهاي سينه ام به پايين ميغلتد گم شده است. كاش ميتوانستم كاري كنم كه هميشه شاگرد باوفاي مادرم در كنج دار قالي تركي باف جهاد زمينه لاجوردي اش بمانم.

پسر دايي مادرم خواجه بود و تا آخر عمر مادرش، يار غارش يود و شاگرد نابش. يعني من هم بايد...

بعضي وقتها همينجوري يك هو احساس ديوانگي همه سلولهاي بدنم را غرق ميكند.

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 15:2 توسط حميدرضا جعفري |